درباره وبلاگ


فرصتی برای مشاهدۀ دوردست نزدیک
آخرین مطالب
پيوندها


آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 21
بازدید دیروز : 8
بازدید هفته : 258
بازدید ماه : 888
بازدید کل : 135312
تعداد مطالب : 63
تعداد نظرات : 54
تعداد آنلاین : 1

به سوی یگانگی
مکانی برای مشاهده دوردست نزدیک




خداوند را  هزاران  بار شاکر و سپاسگزارم که نعمت اشک را از بهشتش به سوی جهنم دنیا فرستاد تا گاهی اوقات آتش آن را سرد کند و توان تحمل آن را داشته باشیم.

قصد دارم بعضی از دفعاتی که از این نعمت بیشتر بهره برده ام و به زبان خودمانی «یک دل سیر» گریسته ام را با شما در میان گذارم. اما قبل از آن به نکاتی اشاره می کنم. بسیار مهم است. بخصوص برای مردان.

گرچه در مواردی، گریه نشان ضعف است اما شما آن را دلیل ضعف نگیرید. اگر چنین کنید، از این نعمت بزرگ محروم خواهید ماند. از این که در مقابل دیگران گریه کنید، هیچ ترسی به دل راه ندهید. بگذارید دیگران شما را این گونه بشناسند. بگذارید بگویند فلانی اشکش در آستینش است. چه ایرادی دارد؟ آیا اگر قلب شما همیشه آماده پرواز باشد بهتر است یا این که در مقابل مردم، به ظاهر، متعادل جلوه کنید؟

منتظر این نباشید که در جلسه ای همه، حالت عزاداری پیدا کنند که شما هم همراهی کنید. وقتی بقیه در شرایط عادی هستند و سرگرم کار و زندگی خود، اجازه دهید اشک شما جاری شود. با امور متعالی مأنوس باشید تا راحت تر بشکنید و اشکتان جاری شود.

باز خداوند را برای همه غم ها و شادی هایی که ارزانیم کرده است سپاسگزارم. برخی از دفعاتی که به خاطر دارم که آسمان دلم ابری شد و بارید از این قرارند:

چندین سال پیش یکی از دوستان الاهیم به ملکوت پیوست. خبر رحلت او مرا دگرگون کرد. ... شربتی از لب لعلش نچشیدیم و برفت. / روی مه پیکر او سیر ندیدیم و برفت. / گویی از صحبت ما نیک به تنگ آمده بود. / بار بربست و به گردش نرسیدیم و برفت ...

بار دیگر زمانی بود که می توانم بگویم جزو بهترین ایام عمرم بود. آن زمان که در دوره های «بنیان» شرکت داشتم.

بار دیگر زمانی بود که مشغول مطالعه کتاب منطق الطیر عطار بودم و به داستان «شیخ صنعان» رسیدم. رحمت خداوند بر عطار نیشابوری که چنین آتشی در این داستان بر پا کرده است.

بار دیگر، وقتی بود که مشغول خواندن داستان آرش کمانگیر بودم. اثر بیاد ماندنی سیاوش کسرائی. این داستان را زمانی که کلاس پنجم ابتدائی بودم خوانده بودم اما بار دوم در سنین میان سالی، معنای رشادت و مردانگی را بهتر در می یافتم.

...

آری آری جان خود در تير كرد آرش
 كار صدها صد هزاران تيغه شمشير كرد آرش

...



محمد جعفر مصفا چند کتاب به رشته تحریر در آورده است که خوب است مطالعه آنها با کتاب «تفکر زائد» شروع شود و به دنبال آن کتاب «با پیر بلخ» و سپس «رابطه» و به دنبال آن بقیه کتب این نویسنده.

این کتاب ها را به همگان توصیه نمی کنم.

کتاب های این نویسنده تنها برای کسانی مفید است که به جد، دنبال برون رفت از کشمکش های درونی هستند و حاضرند در این راه، از موقعیت و شخصیت موهوم و ذهن ساخته خود بگذرند و از نو متولد شوند.

اگر به دنبال یادگرفتن مطالب جدید برای خود یا برای تدریس هستید، سراغ این کتاب ها نروید.

شنیده اید که «ملا شدن چه آسون. آدم شدن چه مشکل» کتاب های این نویسنده برای آدم شدن است نه برای ملا شدن. از این رو تنها به کسانی توصیه می شود که شجاعت از خودگذشتگی را دارند.

ــــــــــــــــ

بعد از تحریر:

چند روز پیش موفق شدم کتاب های «هله» و «آگاهی» را نیز از این نویسنده مطالعه کنم. باید بگویم در تمام عمرم (که همواره قرین کتاب و مطالعه بوده است) کتبی به این خوبی نخوانده ام. اگر هم کتاب هایی بوده است که همین مقدار قابل توصیه بوده اند، به این دلیل بوده است که مطالبشان، همین مطالب بوده است.

جناب آقای مصفا، بر خلاف بسیاری از نویسندگان، تنها به ریشه پرداخته است و هر عمل اصلاحی که جنبه بتونه کاری و ماستمالیزاسیون داشته باشد را به شدت رد می کند. چرا که شخص چندین سال مشغول آن می شود و گمان می کند روزی به مقصد خواهد رسید حال آن که هر روز از صندوقی به صندوق دیگر می رود و موفق به دیدار با آسمان نخواهد شد. گر ز صندوقی به صندوقی رود      او سمائی نیست! صندوقی بود.



در روزهای بارانی تهران، این اتفاق که برای چند تن از هموطنان ما رخ داده بسیار تأمل برانگیز است. لینک خبر را کلیک کنید:

راننده تاکسی و اختلاس بزرگ



مدتی پیش یکی از بستگان عزیز، قصد سفر کربلا داشت. در پی مسئله ای که بین من و ایشان اتفاق افتاده بود، مطالبی را برایشان ارسال کردم. از آنجا که این مطالب برای بسیاری از ما می تواند مفید باشد، امروز به مناسبت روز عرفه و عید قربان، آن را در اختیار شما هموطنان گرامی گذاشتم.

در ادامۀ مطلب آن را پیگیری نمائید:



ادامه مطلب ...


مولوی گفت:

دشمن خویشیم و یار آنکه ما را می کشد / غرق دریائیم و ما را موج دریا می کشد

زان چنین خندان و خوش ما جان شیرین می دهیم / کان ملک ما را به شهد و شیر و حلوا می کشد

خویش فربه می نمائیم از پی قربان عید / کان قصاب عاشقان بس خوب و زیبا می کشد

...

تا وقتی که به جد، پای در مسیر اصلاح خویشتن نگذاشته ایم و به اصلاح ظواهر امور مشغولیم، قربانی نمی کنیم و اگر هم بکنیم، حیوان بیچاره ای را سر می بریم. ای بسا که در خرید خانه یا خودرو، حیوانی را قربانی کنیم و مشرکانه، خون آن حیوان را به پلاک خانه یا خودرو بمالیم. حال آن که خداوند صراحتاً گفت: گوشت و خون قربانی به خداوند نمی‌رسد بلکه این تقوای قلبی شماست که به خدا می‌رسد.

اما آن کس که در مسیر خودسازی جدی است، به این نتیجه می رسد که تا وقتی که «خود» را قربانی نکند، کار، تمام نیست و گویا کاری نکرده است. به این نتیجه می رسد که مهمترین مانع در راه وصول او به حقیقت، خود اوست. باید خود را بکشد. چقدر زیباست داستان ققنوس افسانه ای! پرنده ای که خود را در آتش می سوزاند و از خاکستر او، ققنوسی تازه و جوان سر بر می آورد. این داستان، داستان انسان است. داستان من و تو. که آیا حاضریم خود را در آتش بیندازیم یا نه؟ انسانی که در کورۀ خودسازی، هواهای خود را می سوزاند و گویا چیزی از او باقی نمی ماند، در واقع همان ققنوس است که در افق بالاتری متولد می شود و آنچه را نادیدنی است، می بیند.

این خود را کشتن، آنجا تحقق پیدا می کند که بدون هیچ چشمداشتی، در خدمت خدا و بندگان او باشی. برایت فرقی نکند که این عمل تو، به نفع توست یا به ضررت. تنها معیار تو، این باشد که آیا این عمل یا این موضع گیری، به نفع جامعۀ بشری هست یا نه. آن عملی را که نفعش به دیگران می رسد، ترجیح می دهی. حتی اگر از بابت آن سودی نبری و زیان کنی و عملی را که به نفع کلی انسان ها و حیات جمعی نیست، انجام نمی دهی حتی اگر سود تو در آن باشد.

چنین انسانی با سود و زیان وداع کرده است و فارغ از اندیشۀ آن شده است. خیرخواهی، خاصیت او و نحوۀ وجودی او شده است نه رابطۀ او با افرادی خاص. اینجاست که عشق بی قید و شرط محقق می شود. عشقی که به هیچ شرطی مشروط نیست. این گونه نیست که تنها نزدیکان یا هموطنان یا هم کیشان را شامل شود. بلکه همۀ ابناء بشر و حتی کل آفرینش را در بر می گیرد.

هموطن عزیزی که این سطور را می خوانی! در اعمال و رفتار خود از این پس دقت کن. ببین آخرین بار که عملی را انجام دادی که نفع آن به دیگران می رسید و در آن به دنبال هیچ نفع دنیایی یا آخرتی نبودی کی بود؟ اصلاً آیا تا کنون چنین عملی از تو سر زده است؟ اگر پس از این از این منظر به اعمال و انگیزه های خود بنگری، خواهی دید که خودکشی واقعی که ما را به خدا می رساند، کار آسانی نیست. همواره باید مراقب خود باشی و قدم به قدم پا بر سر خویش بگذاری و خود را قربانی کنی. آری باید آگاهانه و با انتخاب خود و نه از سر ضعف و زبونی، خود را قربانی کنی. تنها در چنین صورتی است که به ملکوت آسمان ها راه می یابی و جاودانه می شوی.



ما اینجا (در این جهان خلقت) نیستیم تا خانه بسازیم، زاد و ولد کنیم، شغل ایجاد کنیم، صنعت و کشاورزی به وجود آوریم، با هم بجنگیم و هر کار دیگری از این قبیل. ما تنها برای یک منظور اینجا هستیم. ما اینجائیم تا یگانگی خود و عالم هستی را دریابیم. ما اینجائیم تا پس از یک سیر طولانی، چشم باز کنیم و ببینیم که سی مرغ، همان سیمرغ است.

تمام آنچه در این مسیر رخ می دهد، از قبیل جنگ و صلح و شغل و ازدواج و صنعت و مصیبت و فاجعه و پیروزی و شکست و غیره، برای آن است که وجود ما را متسع سازد و ظرفیت ما را بالا ببرد. آن کس که دنیا را با این چشم می بیند، جنگ و صلح، سود و زیان، مدح و قدح، ستایش و نکوهش، برایش یکسان خواهد شد. او تنها به پرورش یافتن خود و همراهان خود نظر دارد. به رشد، کمال و آگاهی نظر می کند و به این نقطه می رسد که: انسان، کاری مهمتر از خودسازی ندارد.



فردا که پرده ها از پیش چشم ما به کناری رود خواهیم دید که جهنم، چیزی نیست جز تالاری که از همه طرف آیینه کاری شده است و خود ما را به ما برمی گرداند. مثل این است که در یک سالن، با چندین نفر آدم که همگی عین خود من هستند، همنشین و همراه هستم.

با مردن ما اتفاقی که می افتد این است که ما، با وجود عریان و بی پرده خود مواجه می شویم. ما را به خود ما نشان می دهند. اگر زیبا باشیم زیبائی می بینیم و اگر زشت باشیم زشتی می بینیم.

ای دریده پوستین یوسفان!       گرگ برخیزی از این خواب گران.



اینک آن جویی که چرخ سبز را گردان کند          اینک آن رویی که ماه و زهره را حیران کند

اینک آن چوگان سلطانی که در میدان روح        هر یکی گو را به وحدت سالک میدان کند

اینک آن نوحی که لوح معرفت کشتی اوست     هر که در کشتیش ناید غرقه طوفان کند

هر که از وی خرقه پوشد برکشد خرقۀ فلک        هر که از وی لقمه یابد حکمتش لقمان کند

نیست ترتیب زمستان و بهارت با شهی           بر من این دم را کند دی بر تو تابستان کند

خار و گل پیشش یکی آمد که او از نوک خار      بر یکی کس خار و بر دیگر کسی بستان کند

هر که در آبی گریزد ز امر او آتش شود               هر که در آتش شود از بهر او ریحان کند

من بر این برهان بگویم زانک آن برهان من         گر همه شبهه‌ست او آن شبهه را برهان کند

چه نگری در دیو مردم این نگر کو دم به دم          آدمی را دیو سازد دیو را انسان کند

اینک آن خضری که میرآب حیوان گشته بود         زنده را بخشد بقا و مرده را حیوان کند

گر چه نامش فلسفی خود علت اولی نهد          علت آن فلسفی را از کرم درمان کند

گوهر آیینه کلّست با او دم مزن                        کو از این دم بشکند چون بشکند تاوان کند

دم مزن با آینه تا با تو او همدم بود                   گر تو با او دم زنی او روی خود پنهان کند

کفر و ایمان تو و غیر تو در فرمان اوست             سر مکش از وی که چشمش غارت ایمان کند

هر که نادان ساخت خود را پیش او دانا شود       ور بر او دانش فروشد غیرتش نادان کند

دام نان آمد تو را این دانش تقلید و ظن             صورت عین الیقین را علم القرآن کند

پس ز نومیدی بود کان کور بر درها رود              داروی دیده نجوید جمله ذکر نان کند

این سخن آبیست از دریای بی‌پایان عشق       تا جهان را آب بخشد جسم‌ها را جان کند

هر که چون ماهی نباشد جوید او پایان آب        هر که او ماهی بود کی فکرت پایان کند

گر به فقر و صدق پیش آیی به راه عاشقان       شمس تبریزی تو را همصحبت مردان کند

دیوان شمس ـ مولوی
 



ملولان همه رفتند در خانه ببندید                   بر آن عقل ملولانه همه جمع بخندید

به معراج برآیید چو از آل رسولید                     رخ ماه ببوسید چو بر بام بلندید

چو او ماه شکافید شما ابر چرایید                   چو او چست و ظریفست شما چون هلپندید

ملولان به چه رفتید که مردانه در این راه           چو فرهاد و چو شداد دمی کوه نکندید

چو مه روی نباشید ز مه روی متابید                چو رنجور نباشید سر خویش مبندید

چنان گشت و چنین گشت چنان راست نیاید   مدانید که چونید مدانید که چندید

چو آن چشمه بدیدیت چرا آب نگشتید            چو آن خویش بدیدیت چرا خویش پسندید

چو در کان نباتید ترش روی چرایید                  چو در آب حیاتید چرا خشک و نژندید

چنین برمستیزید ز دولت مگریزید                   چه امکان گریزست که در دام کمندید

گرفتار کمندید کز او هیچ امان نیست              مپیچید مپیچید بر استیزه مرندید

چو پروانه جانباز بسایید بر این شمع              چه موقوف رفیقید چه وابسته بندید

از این شمع بسوزید دل و جان بفروزید            تن تازه بپوشید چو این کهنه فکندید

ز روباه چه ترسید شما شیرنژادید                  خر لنگ چرایید چو از پشت سمندید

همان یار بیاید در دولت بگشاید                     که آن یار کلیدست شما جمله کلندید

خموشید که گفتار فروخورد شما را         خریدار چو طوطیست شما شکر و قندید

دیوان شمس ـ مولوی



یکی از بازدید کنندگان عزیز سایت از طریق بخش نظرات تقاضایی را مطرح کرده بودند که پاسخ ایشان برای آدرس صندوق پستی شان ارسال شد. اما از آنجا که این پاسخ می تواند برای برخی دیگر از دوستان تازه وارد حاوی نکات آموزنده باشد آن را عیناً در زیر نقل می کنم.

با سلام و آرزوی نیکبختی

بنده کمیلی پور هستم. مدیر وبلاگ به سوی یگانگی. از نظر لطف و عنایت شما بسیار ممنون و سپاسگزارم.

تقاضای تبادل بنر کرده بودید. بنده به وبلاگ شما سری زدم. جالب بود ولی هیچ تناسبی با مطالب وبلاگ بنده نداشت تا بتوانیم تبادل لینک یا بنر داشته باشیم. از زمان تولد اشعار رپ فارسی تا کنون، تنها شعر رپی که بنده شنیده ام و می توان از آن برداشت عرفانی کرد شعر گذر گذر محسن نامجو است.

غیر از این شعر، هیچ شعر و آواز رپی را ندیده ام که بتواند کمکی به رشد و تعالی انسان بکند. شاید برای دقایقی درد ما را تسکین دهد اما مشکلی را حل نمی کند.

احتمالاً مطالب بنده با افق فکری شما فاصله داشته باشد. اما در عین حال من، شما و همۀ دوستانتان را دوست دارم و برایتان آروزی نیکبختی روزافزون می کنم.

اگر بتوانید با کتاب منطق الطیر عطار نیشابوری ارتباط برقرار کنید از همۀ غم ها و اندوه ها رهایی پیدا می کنید.

سربلند و پیروز باشید.



اگر برای کسی رشد و تعالی اهمیت داشته باشد، شکست، مصیبت، فقدان عزیزان، زندان و هر نوع فشار دیگری، مایۀ پیشرفت و تعالی است. چنین کسی، از هر چیزی، چه زیبا و چه زشت، پله ای می سازد برای رشد و تعالی. اما کسی که به فکر رشد و تعالی نیست،حتی موقعیت های خوب نیز بهره ای به او نمی رسانند. مانند همسران بعضی از پیامبران و امامان و اولیاء خدا. با یک مرد بزرگ زندگی می کند اما چون دغدغۀ رشد یا سودای سربالا ندارد، به ظواهر زندگی خود مشغول است و بهره ای از معرفت و آگاهی همسر خود نمی برد.

مولانا مثال می زند: اگر طنابی در چاهی آویزان باشد و تو را در هوا معلق داشته است، می توانی آن را گرفته به سوی بالا حرکت کنی و خود را از دل چاه برهانی یا آن که به خود طناب یا دیوارۀ چاه مشغول شده به تدریج به سوی پائین بروی و به قعر چاه برسی.

نیست جرمی مر رسن را ای عنود / چون تو را سودای سربالا نبود.



در آیینه
۱)
بی هول و هراس و بیم در آیینه              بودیم هم از قدیم در آیینه
ما منظره های خفته بودیم ای کاش        بیدار نمی شدیم در آیینه
۲)
بی آنکه کند نگاه در آیینه                      ناگاه گشود راه در آیینه
با موی رها درنگ کوتاهی کرد                شب بود و عبور ماه در آیینه
۳)
یک شب که کسی نبود در آیینه             آهسته دری گشود در آیینه
با چهرۀ افروخته لبخندی زد                   پیچید حریق و دود در آیینه
۴)
دستی که نهاد خشت در آیینه               تصویر مرا سرشت در آیینه
در حال به تنگ آمدم از قاب ملال             بیرون زدم از بهشت در آیینه
۵)
پیچید هوای سرد در آیینه                      گل داد گیاه زرد در آیینه
مات است و پریده رنگ و بی روح و کدر     تصویر شما چه کرد در آیینه
۶)
یک شب شب پر هراس در آیینه            من بودم و باغ یاس در آیینه
سر از تن غنچه های نورانی چید            چرخیدن عکس داس در آیینه
۷)
ای صورت گرم و داغ در آیینه                   روییده به سان باغ در آیینه
تصویر تماشایی تو خواهد سوخت          روشن نکنی چراغ در آیینه
۸)
دست تو دری گشود در آیینه                 بر حیرت ما فزود در آیینه
رفتیم به دیدار خود اما دیدیم                 غیر از تو کسی نبود در آیینه
۹)
آن روز که شب خزید در آیینه                 رویای مرا گزید در آیینه
خاموشی محض بود و تاریکی ژرف         گیسوی تو می وزید در آیینه
۱۰)
من بودم و باغ رنگ در آیینه                   صد منظرۀ قشنگ در آیینه
ناگاه تماشای مرا برهم زد                    نفرین به حضور سنگ در آیینه
۱۱)
شب بود، شبی صبور در آیینه               تصویر سکوت کور در آیینه
بی واهمه عریان شد و قامت افراشت     رویید درخت نور در آیینه
۱۲)
تصویر مرا چو دید در آیینه                      شب خنجر کین کشید در آیینه
خون از در و دیوار تماشا جوشید            شد صورت من شهید در آیینه
۱۳)
خفاش نهاد گام در آیینه                       زد خیمه قوای شام در آیینه
صد جلوۀ ناشکفته برخاک افتاد              آه از شب قتل عام در آیینه
۱۴)
جوشید کف و گدازه در آیینه                   پرشد جسد و جنازه در آیینه
دیگر خبری نیست بخواب ای دیده           از منظره های تازه در آیینه
 

سید حسن حسینی



آیا ما عظمت عالم خلقت را درک می کنیم که می گوئیم الله اکبر؟

این سوال مطرح است که ما چگونه می توانیم در عباداتی مانند نماز حضور قلب داشته باشیم؟ تا کنون جواب های مختلفی به این سوال داده شده است که دوستان عزیز می توانند در کتاب هایی در این باره آن را پیدا کنند. اما بنده پاسخ دیگری به این سوال می دهم. این سوال، از آن سوال هایی که حل آن، جز از طریق پاک کردن صورت مسئله امکان پذیر نیست.

این پاسخ در بادی امر، عجیب به نظر می رسد اما توضیح آن را در «ادامۀ مطلب» خدمتتان عرض می کنم:

 



ادامه مطلب ...


زمانی که فرزندم می خواست در سال دوم دبیرستان انتخاب رشته کند، او را تشویق کردم که رشتۀ ریاضی را انتخاب کند. نه از آن رو که به مهندسی و رشته های فنی علاقه داشت و می خواست در این زمینه ادامه تحصیل دهد. بلکه بر عکس، سمت و سوی علاقۀ او به سوی رشته های هنری بود. اما از آنجا که استعداد ریاضی هم داشت او را به تحصیل در رشتۀ ریاضی تشویق کردم. چرا؟ دلیل این تشویق را در «ادامۀ مطلب» بخوانید:



ادامه مطلب ...


سال گذشته در همین ایام برخی از بستگان ما قصد سفر حج داشتند. متنی که در «ادامه مطلب» می آید، هدیه ای است که به آن عزیزان دادم و اینک آن را در دسترس همۀ بازدیدکنندگان گرامی می گذارم تا اگر توفیق این سفر معنوی را یافتند، بهرۀ خود را افزون تر کنند. انشاء الله.

در ضمن به این مطلب توجه داشته باشید که این متن به صورت خلاصه نگارش شده است و برخی ازقسمت های آن برای افراد کم زمینه ثقیل است. از این رو لازم است با دقت و تامل بیشتری خوانده شود.



ادامه مطلب ...


یکی از دوستان در باره سخنی از بودا سوال کرده بود که آیا این مطلب صحیح است یا نه؟ آنچه در «ادامۀ مطلب» آمده است پاسخی است مختصر به سوال این دوست عزیز و بزرگوار



ادامه مطلب ...


شورش عشق تو در هیچ سری نیست که نیست      منظر روی تو زیب نظری نیست که نیست

نه همین از غم او سینۀ ما صد چاک است                داغ او لاله صفت بر جگری نیست که نیست

موسیئی نیست که دعوی انا الحق شنود                 ورنه این زمزمه اندر شجری نیست که نیست

چشم ما دیدۀ خفاش بود ورنه تو را                          پرتو حسن به دیوار و دری نیست که نیست

گوش اسرار شنو نیست و گرنه اسرار                       برش از عالم معنا خبری نیست که نیست

 

حکیم الهی، حاج ملا هادی سبزواری متخلص به اسرار



آن نفسی که باخودی، یار چو خار آیدت             وان نفسی که بیخودی، یار چه کار آیدت؟
آن نفسی که باخودی خود تو شکار پشه‌ای       وان نفسی که بیخودی پیل شکار آیدت
آن نفسی که باخودی بستۀ ابر غصه‌ای             وان نفسی که بیخودی مه به کنار آیدت
آن نفسی که باخودی یار کناره می‌کند              وان نفسی که بیخودی بادۀ یار آیدت
آن نفسی که باخودی همچو خزان فسرده‌ای     وان نفسی که بیخودی دی چو بهار آیدت
جمله بی‌قراریت از طلب قرار توست                 طالب بی‌قرار شو تا که قرار آیدت
جمله ناگوارشت از طلب گوارش است              ترک گوارش ار کنی زهر گوار آیدت
جمله بی‌مرادیت از طلب مراد توست                 ور نه همه مرادها همچو نثار آیدت
عاشق جور یار شو، عاشق مهر یار نی             تا که نگار نازگر عاشق زار آیدت
خسرو شرق شمس دین از تبریز چون رسد        از مه و از ستاره‌ها والله عار آیدت

مولوی ـ دیوان شمس



از دوران کودکی به خاطر دارم که روی در اداره بهزیستی شهرمان نوشته شده بود: روزی یک کار نیک انجام بده. آن موقع برای من که هنوز به طور کامل سیب آدم را نخورده بودم و از بهشت قبل از دنیا بیرون نیامده بودم و به عبارت دیگر، مثل امروز، جهنمی نشده بودم، تعجب آور بود که چرا روزی یک کار نیک؟ چرا در طول روز همۀ کارهای ما نیک نباشد؟

سال ها گذشت. تا بالاخره دستان یاری رسان خداوند مرا با پدیدۀ عشق بی قید و شرط آشنا کرد و نسیم هایی از بهشت پس از دنیا بر جهنم من وزیدن گرفت. دانستم که آن اکسیری که مس ها را مبدل به طلا می کند همان عشق است. با خود عهد کردم که گاهی اوقات! از من کاری عاشقانه سر زند. اما دیدم که آسان نیست. از فرزندانم خواستم که شما که پاکترید، عزم خود را جزم کنید که در هر روز حداقل یک کار عاشقانه انجام دهید. اما آنها هم نتوانستد.

به حرف حافظ رسیدم که گفت: الا یا ایها الساقی ادر کأسا و ناولها / که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها. آری کار عاشقانه یعنی آن که عملی از تو سر زند که در آن تنها و تنها رساندن خیر به دیگران مد نظر باشد و نه منفعتی که به تو می رسد. تازه آن موقع بود که پس از تأمل در اعمال خویشتن، پی بردم که هر کاری که می کنیم، به نحوی به منفعت دنیایی یا آخرتی ما مربوط می شود و بسیار به ندرت اتفاق می افتد که کاری عاشقانه و از سر خیرخواهی محض، بدون توجه به نفع دنیائی یا آخرتی آن، از ما سر زند. در بند بودن خود را احساس کردم و تصویری را که دانته در کتاب کمدی الهی از جهنم ترسیم کرده است، منطبق بر همین دنیا دیدم.

آن روایت را از پیامبر اکرم به خاطر آوردم که اگر کسی بدون هیچ نیاز و احتیاجی به ملاقات دوست خود برود، گوئی به زیارت خدا رفته است. در آن موقع بود که به این نتیجه رسیدم که اگر به من بگویند تنها یک بیت از دیوان حافظ انتخاب کن باید بگویم:

عاشق شو ار نه روزی کار جهان سر آید  /  ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی.



چگونه است که گاه در بکار بردن کلمات و توصیف ها بی دقتی و بی مبالاتی می کنیم؟ کسی را به شدت می ستاییم یا به شدت تقبیح می کنیم. شدیداً می نالیم یا شدیداً ابراز رضایت می کنیم. به نحو مبالغه آمیز ابراز دوستی می کنیم یا بر عکس، ابراز دشمنی.

    من از همسر و فرزندانم خواسته ام که کلماتی مثل: شدیداً، هرگز، به هیچ وجه، همه اش، کاملاً، صد در صد، بی نهایت، یه عالمه، فدایت بشوم، قربان بروم و امثال آن را با احتیاط و با اندیشه به کار برند. با خود بگویند آیا واقعاً من حاضرم فدای فلان کس بشوم؟ یعنی در راه او بمیرم؟ آیا این چیزی که آن را یک عالمه می دانیم، واقعاً به اندازۀ یک عالم است؟

    استاد اخلاقی داشتیم که یادش گرامی باد. می گفت: در تعارفات خود نگوئید: قربان شما. چرا که نه شما حاضرید قربانی او شوید و نه او لایق این است که شما قربانیش شوید. به جای آن بگوئید: مخلص شما.

  امروز که پس از چندین سال به سخنانش می اندیشم می بینم چه توصیۀ حکیمانه ای به ما کرده است. اخلاص بزرگترین سرمایۀ آدمی است. هم در مقابل خداوند و هم در مقابل بندگان. پس جز در مورد اولیاء خاص خداوند، نگوئیم قربان شما و یا قربانت بروم. در عوض بگوئیم مخلص شما.

 یکی از اساتید دیگر می گفت: آن کس که در زبان خود فاقد انضباط باشد، در اندیشه نیز منضبط نخواهد بود. آن کس که کلمات را بدون توجه به بار معنایی آن ها و با آسان گیری استفاده کند، در تفکر نیز دقیق نخواهد بود و موفق به درک دقایق علوم نخواهد شد.