درباره وبلاگ


فرصتی برای مشاهدۀ دوردست نزدیک
آخرین مطالب
پيوندها


آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 2
بازدید دیروز : 8
بازدید هفته : 239
بازدید ماه : 869
بازدید کل : 135293
تعداد مطالب : 63
تعداد نظرات : 54
تعداد آنلاین : 1

به سوی یگانگی
مکانی برای مشاهده دوردست نزدیک




جهت انجام یک امر خطیر به چند نفر زن و مرد شجاع! نیاز است.

البته نه آن شجاعتی که در اکثر اذهان متبادر می شود. بلکه منظور از زن و مرد شجاع انسان هایی هستند که خصوصیات زیر را دشته باشند:

هر جا کم کاری یا قصوری از ایشان سر زد، بدون آن که احساس خاصی  به ایشان دست دهد، بتوانند از دیگران عذر خواهی کنند

هر گاه بر اساس تمایلات خود مسیر کاری را منحرف کردند و دیگرانی گریبان ایشان را گرفتند، به جای متوسل شدن به توجیهات غیر صادقانه، حقیقت مطلب را بیان کنند. مثلا بگویند ما می خواستیم از قبل این پروژه سود بیشتری ببریم به همین دلیل کار را به این صورت انجام دادیم.

هر گاه با کسی اختلافی پیدا کردند، برای صلح و آشتی پیش قدم باشند و منتظر طرف مقابل یا یک واسطه نباشند.

مسئوولیت انتخاب های خود را بر عهده بگیرند و همواره به دنبال انداختن توپ در زمین حریف نباشند.

از این که دیگران شکست ایشان را ببینند احساس خاصی پیدا نکنند.

از این که دیگران اشک ایشان را ببیند اجتناب نکنند و نیز به دنبال نشان دادن اشک خود به دیگران نباشند.

کلا از سود و زیان رها باشند.

در صورتی که در بین هفت میلیارد انسان روی کره زمین، صد نفر انسان با خصوصیات فوق سراغ دارید ما را مطلع سازید.

با تشکر و امتنان



جای خودت را در این هستی بشناس و کار خود را بکن نه کار دیگرای را.

این جهان یک کل یک پارچه است. ما معمولا کلمه کل را در برابر جزء قرار می دهیم و می گوئیم این اجزاء بر روی هم یک کل را تشکیل می دهند. بعد از مردن و پس از باز شدن چشم ما به روی حقایق برتر، درخواهیم یافت که این عالم کلی است که جزء ندارد بلکه با همه عظمت و با همه گونه گونی اش، یک پیکره یکپارچه است.

اما اکنون که ما هنوز به آن دید نرسیده ایم، لا اقل می توانیم با تعقل، پی ببریم که همه این اجزائی که پیرامون خود می بینیم و همه افراد انسان و سایر موجودات، به سوی مقصدی واحد رهسپارند و در این سیر فراگیر و کلی، هر کسی در جائی قرار دارد.

نکته اساسی و بسیار مهم این است که اگر تمنای جائی غیر از آنجائی که برای آن آفریده شده ای را بکنی، در واقع هیچ جا نخواهی بود. نه نقش خود را به درستی ایفا می کنی و نه آن نقشی را که برایت مطلوب است.

البته این سخن، نافی اختیار بشر نیست و همانی نیست که پیش از این پادشاهان برای توجیه ظلم خود می گفتند خداوند عده ای را سلطان و عده ای را رعیت آفریده است. بلکه به این معناست که هر کسی در این نظام یکپارچه، با استعدادها و توانائی هایی و نیز با ضعف ها و محدودیت هایی به دنیا می آید. اگر خودش را بشناسد، هم ضعف ها و محدودیت هایش را و هم توانائی ها و استعدادهایش را و در مسیر شکوفائی استعدادهایش گام بردارد، فطرت خداداد خود را شکوفا کرده است و نقش خود را به عنوان مهره ای از مهره های هستی به درستی انجام داده است. اما اگر بخواهد جایگاهش مانند کسی باشد که از نظر استعدادها و محدودیت ها با او متفاوت است، نه نقش خود را به درستی ایفا می کند و نه نقش او را. خود را ضایع می کند.

متاسفانه در جامعه بشری امروز، که مقایسه و رقابت، به طور مداوم به کشت و کشتار معنوی انسان ها مشغول است و این خلق احسن خدا را به اسفل سافلین می کشاند، هر کسی می خواهد شبیه کسی دیگر (که گمان می کند از او بالاتر است) بشود و نقش خود را فراموش کرده است. به همین دلیل است که این نمایش خلقت، تا این حد ناهنجار شده است و دل همه اهل دل را به درد آورده است.



بی مقدمه خدمت همه عزیزانی که وقت خود را صرف مطالعه در زمینه عرفان و خود شناسی می کنند عرض می کنم که همواره امید و نشاط خود را حفظ کنید و اطمینان داشته باشید تلاش شما به ثمر خواهد نشست. حتماً نتیجه مطلوب عایدتان خواهد شد.



ادامه مطلب ...


پنهان مشو که روی تو بر ما مبارک است

نظاره تو بر همه جانها مبارک است

يک لحظه سايه از سر ما دورتر مکن

دانسته ايی که سايه عنقا مبارک است

ای نوبهار حسن بيا کان هوای خوش

بر باغ و راغ و گلشن و صحرا مبارک است

سودايی ايم از تو و بطال و کو به کو

ما را چنين بطالت و سودا مبارک است

ای بستگان تن! به تماشای جان رويد

که آخر رسول گفت: تماشا مبارک است

هر برگ و  هر درخت رسولی ست از عدم

يعنی که کشت های مصفا مبارک است

چون برگ و چون درخت بگفتند بی زبان

بی گوش بشنويد که: اينها مبارک است

می آيدم به چشم همين لحظه نقش تو

والله  خجسته آمد و حقا مبارک است

نقشی که رنگ بست ازين خاک بی وفاست

نقشی که رنگ بست ز بالا مبارک است

بر خاکيان جمال بهاران خجسته است

بر ماهيان طپيدن  دريا مبارک است

آن آفتاب کز دل در سينه ها بتافت

بر عرش و فرش و گنبد خضرا مبارک است

دل را مجال نيست که از ذوق دم زند

جان سجده می کند که خدايا مبارک است...

مولوی ـ دیوان شمس