درباره وبلاگ


فرصتی برای مشاهدۀ دوردست نزدیک
آخرین مطالب
پيوندها


آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 18
بازدید دیروز : 59
بازدید هفته : 77
بازدید ماه : 534
بازدید کل : 135878
تعداد مطالب : 63
تعداد نظرات : 54
تعداد آنلاین : 1

به سوی یگانگی
مکانی برای مشاهده دوردست نزدیک




پیش از این در باره محمد جعفر مصفا و کتاب های او مطلبی را نگاشته بودم. بهتر است سیر مطالعه کتاب های او با کتاب «تفکر زائد» آغاز شود.

اکنون به این باور رسیده ام که هر انسانی که بخواهد از صندوق باورهای ناصواب بلکه صندوق توهمات رها شود و پهنه آسمان را ببیند، باید کتاب های مصفا را بخواند.

بنده، آن قدر بر این مطلب مصرّم که هر گاه جوانی به خواستگاری دخترم بیاید، به جای شرط گذاری های بی پایه و ناروا از قبیل خانه و ماشین و غیره، اولین مطلبی که از او خواهم خواست و بلکه تنها شرط مهمی که با او خواهم کرد این است که اگر کتاب های مصفا را نخوانده است، بخواند و اگر خوانده باشد، او را محک خواهم زد که آیا از صندوق توهمات رها شده است یا آن که مطالعه کتاب های مصفا را هم وسیله ای برای فربه تر کردن «خود» قرار داده است.

(نمی دانم با این شرطی که گذاشته ام، برای دخترم شوهر پیدا می شود یا روی دستم خواهد ماند!)



ای خدا بنمای جان را آن مقام / که در او بی حرف می روید کلام

قدرت تکلم را یکی از امتیازات مهم بشر بر سایر مخلوقات می دانیم. واقعا هم همین طور است. اما این که گمان کنیم ارتباط از طریق کلام و نوشته، عالی ترین نوع ارتباط است، اشتباه است و نشانه نشناختن حقیقت وجود آدمی است.

اگر در خود عمیق شویم، می بینیم که آنچه بر زبان می آوریم، در آخرین منزل، که از دهان ما خارج می شود و به سمت گوش شنونده می رود (یا نوشته می شود) لباس لفظ می پوشد. لباس لفظ می پوشد، یعنی این که به یکی از زبان های رایج (فارسی، عربی، انگلیسی و ...) در می آید. قبل از آن که به لباس لفظ در آید، به صورت یک تصویر ذهنی در ضمیر ما شکل می گیرد. اگر ما میتوانستیم به نحوی آن تصویر را به ذهن مخاطب خود منتقل کنیم، دیگر محدودیت های زبان، از قبیل نبودن کلمه مناسب برای منظور ما یا معانی متعدد یک کلمه، دست و پا گیر ما نبود. بدون این محدودیت ها تصویر به ذهن مخاطب انتقال می یافت و حتی اگر مخاطب، متعلق به قوم و ملیتی دیگر بود، منظور ما را درمی یافت.

در یک سطح بالاتر، باید گفت حتی آن تصویر ذهنی، نیز از موطن دیگری نشأت گرفته است که معانی در آن موطن، بی صورت هستند. یعنی نه تنها به هیچ لفظ خاصی در نیامده اند، بلکه حتی به صورت ذهنی خاصی نیز در نیامده اند. در آن موطن، تنها معنای بی شکل حضور دارد. اگر ما می توانستیم معنای بی صورت را به مخاطب خود انتقال دهیم، حتی محدودیت های صورت ذهنی نیز دست و پا گیر ما نبود و ما می توانستیم اطمینان داشته باشیم که مخاطب منظور ما را به درستی دریافت کرده است.

البته متوجه هستید که به کار بردن کلمه مخاطب در اینجا از روی تسامح است. چرا که مخاطب یعنی کسی که مورد خطاب واقع می شود و خطاب یعنی گفتگوی زبانی. حال آن که در این مقام، خطاب و مخاطبه جائی ندارد. بلکه معنائی که صورت ذهنی کلام از آن نشأت می گیرد، منتقل می شود. به این ترتیب است که عصمت در دریافت شکل می گیرد.

برخی از وعاظ و نویسندگان در بحث نزول دفعی قرآن، انتقال داده ها در حافظه های کامپیوتری را مثال می زنند و به زعم خود گمان می کنند که به مثال خوبی دست یافته اند و از این طریق می توان به راحتی حقیقت امر را برای افراد مشخص کرد. حال آن که این ساده لوحی است که گمان کنیم دریافت آن حقایق عالی (نزول وحی) مانند انتقال میلیون ها بایت داده پراکنده صورت می گیرد. نزول دفعی قرآن و به طور کلی دریافت حقایق عالیه، یعنی آن که شخص به اندازه ای اوج بگیرد که به آن سطح از درک برسد که با معانی ارتباط برقرار کند. در آن مقام تفرقه و کثرت نیست. تدریج و زمان معنا ندارد. بلکه می توان گفت آن شکل از دریافت، حتما به صورت دفعی، صورت می پذیرد و امکان ندارد تدریجی باشد.

توضیح بیشتر باشد برای بعد. انشاء الله.



مدتی پیش یکی از بستگان عزیز، قصد سفر کربلا داشت. در پی مسئله ای که بین من و ایشان اتفاق افتاده بود، مطالبی را برایشان ارسال کردم. از آنجا که این مطالب برای بسیاری از ما می تواند مفید باشد، امروز به مناسبت روز عرفه و عید قربان، آن را در اختیار شما هموطنان گرامی گذاشتم.

در ادامۀ مطلب آن را پیگیری نمائید:



ادامه مطلب ...


مولوی گفت:

دشمن خویشیم و یار آنکه ما را می کشد / غرق دریائیم و ما را موج دریا می کشد

زان چنین خندان و خوش ما جان شیرین می دهیم / کان ملک ما را به شهد و شیر و حلوا می کشد

خویش فربه می نمائیم از پی قربان عید / کان قصاب عاشقان بس خوب و زیبا می کشد

...

تا وقتی که به جد، پای در مسیر اصلاح خویشتن نگذاشته ایم و به اصلاح ظواهر امور مشغولیم، قربانی نمی کنیم و اگر هم بکنیم، حیوان بیچاره ای را سر می بریم. ای بسا که در خرید خانه یا خودرو، حیوانی را قربانی کنیم و مشرکانه، خون آن حیوان را به پلاک خانه یا خودرو بمالیم. حال آن که خداوند صراحتاً گفت: گوشت و خون قربانی به خداوند نمی‌رسد بلکه این تقوای قلبی شماست که به خدا می‌رسد.

اما آن کس که در مسیر خودسازی جدی است، به این نتیجه می رسد که تا وقتی که «خود» را قربانی نکند، کار، تمام نیست و گویا کاری نکرده است. به این نتیجه می رسد که مهمترین مانع در راه وصول او به حقیقت، خود اوست. باید خود را بکشد. چقدر زیباست داستان ققنوس افسانه ای! پرنده ای که خود را در آتش می سوزاند و از خاکستر او، ققنوسی تازه و جوان سر بر می آورد. این داستان، داستان انسان است. داستان من و تو. که آیا حاضریم خود را در آتش بیندازیم یا نه؟ انسانی که در کورۀ خودسازی، هواهای خود را می سوزاند و گویا چیزی از او باقی نمی ماند، در واقع همان ققنوس است که در افق بالاتری متولد می شود و آنچه را نادیدنی است، می بیند.

این خود را کشتن، آنجا تحقق پیدا می کند که بدون هیچ چشمداشتی، در خدمت خدا و بندگان او باشی. برایت فرقی نکند که این عمل تو، به نفع توست یا به ضررت. تنها معیار تو، این باشد که آیا این عمل یا این موضع گیری، به نفع جامعۀ بشری هست یا نه. آن عملی را که نفعش به دیگران می رسد، ترجیح می دهی. حتی اگر از بابت آن سودی نبری و زیان کنی و عملی را که به نفع کلی انسان ها و حیات جمعی نیست، انجام نمی دهی حتی اگر سود تو در آن باشد.

چنین انسانی با سود و زیان وداع کرده است و فارغ از اندیشۀ آن شده است. خیرخواهی، خاصیت او و نحوۀ وجودی او شده است نه رابطۀ او با افرادی خاص. اینجاست که عشق بی قید و شرط محقق می شود. عشقی که به هیچ شرطی مشروط نیست. این گونه نیست که تنها نزدیکان یا هموطنان یا هم کیشان را شامل شود. بلکه همۀ ابناء بشر و حتی کل آفرینش را در بر می گیرد.

هموطن عزیزی که این سطور را می خوانی! در اعمال و رفتار خود از این پس دقت کن. ببین آخرین بار که عملی را انجام دادی که نفع آن به دیگران می رسید و در آن به دنبال هیچ نفع دنیایی یا آخرتی نبودی کی بود؟ اصلاً آیا تا کنون چنین عملی از تو سر زده است؟ اگر پس از این از این منظر به اعمال و انگیزه های خود بنگری، خواهی دید که خودکشی واقعی که ما را به خدا می رساند، کار آسانی نیست. همواره باید مراقب خود باشی و قدم به قدم پا بر سر خویش بگذاری و خود را قربانی کنی. آری باید آگاهانه و با انتخاب خود و نه از سر ضعف و زبونی، خود را قربانی کنی. تنها در چنین صورتی است که به ملکوت آسمان ها راه می یابی و جاودانه می شوی.



فردا که پرده ها از پیش چشم ما به کناری رود خواهیم دید که جهنم، چیزی نیست جز تالاری که از همه طرف آیینه کاری شده است و خود ما را به ما برمی گرداند. مثل این است که در یک سالن، با چندین نفر آدم که همگی عین خود من هستند، همنشین و همراه هستم.

با مردن ما اتفاقی که می افتد این است که ما، با وجود عریان و بی پرده خود مواجه می شویم. ما را به خود ما نشان می دهند. اگر زیبا باشیم زیبائی می بینیم و اگر زشت باشیم زشتی می بینیم.

ای دریده پوستین یوسفان!       گرگ برخیزی از این خواب گران.



صفحه قبل 1 2 3 صفحه بعد