درباره وبلاگ


فرصتی برای مشاهدۀ دوردست نزدیک
آخرین مطالب
پيوندها


آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 54
بازدید دیروز : 12
بازدید هفته : 54
بازدید ماه : 511
بازدید کل : 135855
تعداد مطالب : 63
تعداد نظرات : 54
تعداد آنلاین : 1

به سوی یگانگی
مکانی برای مشاهده دوردست نزدیک




پیش از این، حدود یکسال پیش، مطلبی را به شما هدیه کردم که به نوعی دستاورد سال 90 برای من بود.

شما را به مطالعه کتب محمد جعفر مصفا توصیه کردم. این توصیه را برای چندمین بار تکرار می کنم.

سال 91 نیز گرچه زمستان سختی برای من داشت، سالی بسیار نیکو و پربار بود. چرا؟ به این علت که با دو تن از روشن بینان همنشین و مأنوس بودم.

کریشنا مورتی  و  اکهارت تُله

با کریشنا مورتی از طریق آثار مصفا آشنا شدم و اکهارت تله را یکی از بازدید کنندگان عزیز این وبلاگ در یک تماس تلفنی معرفی کرد. خداوند را شاکرم که پس از مطالعه کتب گرانسگ مصفا، موفق به مطالعه برخی کتب کریشنا مورتی و اکهارت تله شدم.

جمله سال قبل خود را تکرار می کنم: اگر هنوز رمقی در شما باقی است، برای خود کاری کنید!

متن زیر را به تازگی به دختر و پسر نوجوانم دادم و از آن ها خواستم آن را به دیوار اتاقشان نصب کنند و هر روز از نظر بگذرانند و در آن تأمل کنند تا نوبت درک آن برسد. شما نیز این کار را برای خود انجام دهید تا در مطالعه کتب مربوط به روشن بینی آمادگی بیشتری داشته باشید و پرهای پروازتان تواناتر شوند.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

من نمی دانم حقیقت وجود من چیست اما می دانم که چه چیزهایی نیستم:
من، بدن خاکیم نیستم.         من، اندامم نیستم.         من، قیافه ام نیستم.
من، در آئینه خود را نمی‌بینم.     بلکه ظاهر بدنم را می‌بینم.
با مرگ، جسمم را رها می‌کنم و به سطح برتری از آگاهی می‌رسم.
من، لحن صدا و آوازم نیستم.
من، القاب و عناوینم نیستم.    من، شهرت، مقبولیّت و اعتبار اجتماعیم نیستم.
من، ارتباطات خانوادگیم نیستم.
من، انعکاس اعمال و رفتارم در آیینهء ذهن دیگران نیستم
من، برداشت و دریافت دیگران از ظاهر بدنم نیستم
من، دارئی‌ها و اموالم نیستم.    من، دستاوردهای زندگیم نیستم.    من، پیروزی‌ها و شکست‌هایم نیستم.
من، حرفه و تخصصم نیستم.
من عناوین اعتباری و نسبی از قبیل پدر، مادر، خواهر، برادر، فرزند، دانش آموز، دانشجو، کارمند، کارگر، ایرانی، مسلمان، شیعه، تهرانی، اصفهانی، فارس، ترک و ... نیستم.
من، در مکان نیستم. بدن من مکان‌مند است و من، به بدنم آگاهی و علم حضوری دارم. از آنجا که دنیا را از کانال بدنم ادراک می کنم، درک مکان برای من ایجاد می‌شود.
من، در زمان نیستم. زمان حاصل مقایسه‌ای است که بین چهره های مختلف جهان در ذهن روی می‌دهد. جهان یک سیال بی آغاز و بی پایان است.
من، احساساتم از قبیل خشم، ترس، ناراحتی، خوشحالی، نشاط، حسادت، خیرخواهی، و ... نیستم.
من، امیال و آرزوهایم نیستم.
من، مالک بدنم نیستم. پس مالک هیچ چیز جز انتخاب‌های خودم نیستم.
من، از دیگران و محیط اطرافم جز درکی اندک، چیزی نمی‌فهمم. پس دیگران نیز جز درک اندکی از من ندارند و قضاوت ایشان نشان دهندهء درک آن ها است نه حقیقت من.
من، جلوه‌ای از حیات و آگاهی کل هستم. حقیقت وجود من بی رنگ و بی نشان است.
 

 



پس از مدت ها که اشتغالات کاری و غیره باعث شده بود فرصت درج مطلب نداشته باشم، بالاخره امروز مصمم شدم این موضوع را به شما عزیزان هدیه کنم.

می دانید پانتوگراف چیست؟ وسیله ساده ای است (مانند تصویر زیر) که در هنرهای ترسیمی یا صنعت جهت ایجاد یک طرح مشابه با طرح اصلی ولی در ابعاد بزرگتر یا کوچکتر استفاده می شود. چند بازو که بوسیله میخ هایی به هم دیگر متصل شده اند و یک نقطه آن در صفحه ثابت می شود به نقطه دیگر مدادی وصل می کنیم و نقطه سوم را روی شکل موجود جرکت می دهیم. به این ترتیب آن مداد همان طرح را در ابعادی بزرگ تر یا کوچکتر رسم می کند.

زندگی ما در این دنیا یک زندگی پانتوگرافیک است. چطور و به چه معنا؟

اصل وجود ما و حقیقت ما آن لطیفه آسمانی است که مردم به آن روح یا جان یا روان می گویند. بدن ما از خاک است و ابرازی در دست روح. وقتی کسی می میرد به غلط می گویند جان داد. باید گفته شود جسم را رها کرد و به سطح بالاتری از حیات صعود کرد. به تعبیر رسای دکتر وین دایر: تو یک موجود معنوی هستی که تجربه مادی داری نه یک موجود مادی که تجربه معنوی دارد.

گویا چنین است که دست قهار خلقت برای هر انسانی پانتوگرافی تعبیه کرده است که سوزن (tracing point) آن در دست خود اوست و مداد (sketching point) آن در جان او!.

هر انسانی هر روز بر سر دو راهی هایی قرار می گیرد و تصمیم هایی می گیرد. بعضی ساده و بعضی مهم. وقتی که ما تصمیمی می گیریم مثل این است که سوزن پانتوگراف خود را حرکت می دهیم. همان موقع (تاکید می کنم همان موقع) در ضمیر ما، مداد پانتوگراف تصویر آن انتخاب را رسم می کند. البته این یک ترسیم ساده نیست مانند آنچه در کاغذ رسم می شود. بلکه آن تصویر رسم شده، خود ما هستیم.

به عبارت دیگر هر عملی که انجام می دهیم و هر تصمیمی که می گیریم، همان موقع (simultaneously) در حال ساختن خود هستیم. این که مردم گمان می کنند امروز عملی را انجام می دهند و فرشتگان در دفتری آن را ثبت می کنند و فردا؟! در قیامت آن دفتر را می آورند و به تک تک اعمال رسیدگی می کنند تصوری نادرست و کودکانه است. شاید برای کسانی که در ابتدای راه هستند و هیچ درکی از ماوراء ماده ندارند خوب باشد ولی برای کسانی که جویای بصیرت هستند درست نیست و باید با آن وداع کرد.

برای ما نتیجه و دستاورد اعمالی که روزانه یا سالانه انجام می دهیم بسیار اهمیت دارد. روزانه، مثل پختن یک کیک و سالانه مثل ساختن یک ساختمان. برای ما مهم است که کیکی که می پزیم خوب از فر بیرون آید و طعم مطبوعی داشته باشد یا ساختمانی که می سازیم به خوبی ساخته شود و به موقع تکمیل شود. اگر کیک ما بسوزد یا ساختمان ما فرو ریزد، خود را شکست خورده می پنداریم. حال آن که وقتی شما با پانتوگراف از روی یک تصویر، تصویر دیگری ترسیم می کنید، اگر تصویر اول نابود یا خراب شود، تصویر رسم شده نابود نمی شود.

وقتی شما در حال آماده کردن مقدمات پختن کیک یا ساختن ساختمان (یا هر کار دیگری) هستید همان موقع در حال ساختن خود نیز هستید. «خود سازی» تنها در نماز یا روزه و امثال آن تحقق پیدا نمی کند. بلکه همه تصمیم های ما در ساخته شدن ما مؤثر هستند.

البته اینگونه هم نیست که وقتی شما یک کیک می پزید، پانتوگراف وجود شما هم یک کیک در باطن شما ترسیم کند. یا با ساختن ساختمان، یک ساختمان در ضمیر ما ترسیم شود. بلکه نیت و انگیزه شما از پختن کیک یا ساختن ساختمان و نحوه مواجه شدن با دوراهی ها است که مبنای ترسیم تصویر باطن قرار می گیرد.

وقتی شما یک آجر را جابجا می کنید یا شیر را با شکر مخلوط می کنید یا دکمه کیبورد را فشار می دهید، قصدی و انگیزه ای دارید. در بسیاری موارد و در مورد اکثر افراد این گونه است که خود به درستی از انگیزه های اصلی و واقعی خود خبر نداریم و به آن واقف نیستیم. ولی آنها هستند که ما را به پیش می برند. اگر کسی به قصد این باشد که ساختمانی را بسازد و به قیمت ناعادلانه بفروشد و سودی به جیب بزند، در حین ساختن آن ساختمان، در حال ترسیم تصویر یک موجود طماع است. هر آجری که جابجا می کند و هر طرح و نقشه ای که می ریزد در واقع جابجا کردن سوزن پانتوگراف برای ترسیم یا بهتر بگوئیم «ایجاد» یک موجود طماع است. همان موقع این ساخته شدن در حال وقوع است نه آن که بماند برای بعد از مردن.

کس دیگری که آجرها را جابجا می کند و طرح و نقشه ای می ریزد تا ساختمانی ساخته شود و در همان حال انگیزه او این است کسانی خانه دار شوند و از رنج خانه به دوشی رهایی یابند، در همان موقع پانتوگراف وجود او در حال ترسیم یا بهتر بگوئیم «ایجاد» یک موجود مددکار و یاری رسان است. در اینجا هم این ساخته شدن همان موقع عیناً اتفاق می افتد و چیزی برای بعد باقی نمی ماند.

حال فرض کنید که این دو نفر مثال ما هر دو، کارشان را انجام دهند اما زلزله یا حادثه مشابهی ساختمان های این دو را قبل از تکمیل، خراب کند. در ظاهر می گوئیم این دو نفر به هدف خود نرسیدند و با شکست مواجه شدند. ولی در واقع، آن ترسیم یا ایجادی که در باطن این دو نفر در حال انجام بود، به وضع قبل برنمی گردد. این گونه نیست که با خراب شدن ساختمان فرد طماع، طمع نیز در او از بین برود یا با خراب شدن ساختمان فرد خیرخواه، خیرخواهی او نیز از بین برود.

مثال دیگر: کسی که برای یک میهمانی مشغول طبخ غذاست و برای او مهم است که دیگران از دستپخت او تعریف کنند، در همان حال که غذا را می پزد در حال ایجاد (یا تقویت) یک موجود وابسته و غیر مستقل است. کسی که کار می کند تا درآمد آن را صرف خوشگذرانی کند، در همان حین کار کردن، مشغول ایجاد یک موجود ضعیف و شکننده است که تصویر آن، پس از کنار رفتن پرده ها، به صورت فرار، خود را نشان می دهد.

حال دقت کنید که ما همواره به نتایج ظاهری اعمالمان توجه داریم و برایمان مهم است که به هدفی که قصد آن را داشته ایم برسیم. غافل از این که با هر انتخابی کسی در درون ساخته می شود (چه به هدف نهایی برسیم چه نرسیم) و با ورود به تالار آیینه، فقط با آن کسی که خود ساخته ایم همنشین خواهیم بود.

در این باره به سه مطلب مهم توجه داشته باشید: یک: دستاورد زندگی ما آن تصویری است که پانتوگراف رسم می کند نه آنچه در زمین ایجاد می کنیم. دو: افرادی که در زندگی خود طعم شکست را بیشتر چشیده اند، آمادگی بیشتری برای درک مطالب فوق دارند. سه: استفاده افراطی از ابزارهای تکنولوژیک، به ما برای ساختن دستاوردهای زمینی کمک می کنند نه برای ساختن خودمان. چه بسا باعث دوری ما از مقصد حقیقی مان شوند. (این مطلب به توضیح بیشتری نیاز دارد. بماند برای یک پست مستقل)

مطالبی را قبلا در همین وبلاگ انتشار داده ام تحت عنوان «جهنم، تالار آیینه». و «ما، برای چه اینجا هستیم؟» مطلب فوق با آن مقالات ربط وثیقی دارد.

این سه مطلب را با دقت و تأمل بخوانید و بهره وافر از آن ببرید. چرا که بسیار در خود توجه هستند.



برای چندمین بار در این وبلاگ توصیه می کنم کتاب های محمد جعفر مصفا را بخوانید.

یکی از مطالبی که در آن کتاب ها مورد تاکید واقع شده است رها شدن از سیطره نفوذ افراد و اندیشه هاست.

Author به معنی نویسنده و بانی است و به معنی شخص صاحب حق نیز بکار می رود. Authority یا اتوریته به معنی نفوذ و تسلط و خوشنامی است. تحت تاثیر اتوریته بودن یعنی این که وقتی گفته می شود مطلب خاصی را فلان فرد گفته است، ما بدون بررسی و تحقیق، به صرف آن که این مطلب را آن شخص گفته است بپذیریم.

نمونه بارز تحت تأثیر بودن را در بچه ها می بینیم. در سنین کودکی ما گمان می کنیم پدر و مادرمان یا معلممان از همه انسان های دیگر باسوادتر و داناترند. هر چه ایشان بگویند بدون چون و چرا می پذیریم. تا جائی که داستان طنزی ساخته اند به این صورت که روزی انشتین در یک دبیرستان راه حل متفاوتی برای یک مساله بیان می کند. اما بچه ها راه حل او را نمی پذیرند. تنها به این دلیل که دبیر ریاضی ما این مساله را با این راه حل نمی کند.

یکی از تجربیات بسیار نیکوئی که بنده داشته ام این است که در سال های اول دانشجوئی، در صحت قول بسیاری از بزرگان فکر و اندیشه شک کردم. شبیه به آنچه که دکارت از آن صحبت می کند. و این باعث شد درهای زیادی به رویم گشوده شود.

به طور خلاصه می گویم: اگر با داشتن پیشفرض پا به دنیای معرفت های کشفی و شهودی بگذاریم، خود را دیده ایم نه حقیقت را. اگر بخواهیم به کشف حقیقت نایل شویم، باید این آمادگی را داشته باشیم که در همه آنچه تا کنون به ما گفته اند و ما پذیرفته ایم، شک کنیم. از این شک کردن نهراسیم. گمان نکیم که این شک، ایمان ما را بر باد می دهد. ما اکنون اصلا واجد ایمان نیستیم که بخواهد بر باد رود. ما اکنون واجد عقیده هستیم. اعتقاد داریم که مثلا خدا هست غیب هست قیامت هست و ...  ایمان نداریم. ایمان فقط و فقط پس از آن شک بنیادین محقق می شود.

برای گشوده شدن چشم ها باید اتوریته ها را در جایگاه خود نشاند و نه فوق مرتبت لایقشان. وقتی چیزی را فوق چون و چرا قرار می دهیم، باب تعصب گشوده می شود و باب ایمان و یقین بسته می شود. هیچ انسانی فوق چون و چرا نیست.



حافظ (علیه الرحمه) گفت: الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها ـ که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها

شبیه به همین تعبیر را برای آزادی نیز می توان به کار برد. آزادی نام زیبایی دارد و در نگاه اول همه طالب آن می شوند اما وقتی به متن آن وارد می شوند می بینند که آزادی بار بسیار سنگینی است. از این رو به صورت پنهانی و خیلی محترمانه! از آن چشم پوشی می کنند و آن را زمین می نهند تا نفس راحتی بکشند.

سرّ این مطلب آن است که آدمیان مایلند مسئولیت خود را بر دوش کس دیگری بیندازند و از مواجهه مستقیم با طوفان حوادث و بلایا بپرهیزند. شخص با زبان بی زبانی می گوید: من حاضر به جانبازی هم هستم اما از من نخواه که مسئولیت انتخابهایم را بر دوش گیرم.

به عبارت دیگر، حاضرم بمیرم ولی مسئول نباشم. و آزادی یعنی پذیرش مسئولیت! از این روست که آدمیان از آزادی گریزانند.




ادامه مطلب ...


در آخرین دقایق سال نود این مطالب را می نویسم
امسال برای من دو خصوصیت داشت. یکی ان که در چهلمین سال عمرم به سر می بردم و دیگری این که امسال به مطالعه کتاب های محمد جعفر مصفا سپری شد.
مناسبت اول چندان اهمیتی ندارد چرا که خود به خود واقع می شود مهم آن است که شما نسبت به گذر ایام عمرت بی اعتنا نباشی. در آن صورت هر روز و هر هفته برای تو عید خواهد بود. اما مورد دوم یعنی مطالعه کتاب های مصفا بسیار حائز اهمیت است چرا که برای من مثل تشنه ای بود که به آب رسیده است. از وقتی که کتاب های او را شروع کردم تقریبا مطالعه سایر کتب را تعطیل کردم.
اکنون از این تصمیم راضیم و همه کسانی را که مطالب مرا می خوانند به اتخاذ این تصمیم فرا می خوانم.
شما اگر به دنبال یک سانحه دریائی، جزو گروه نجات یافتگان باشید، مهم نیست که کی و چگونه نجات یافتید. بالاخره به ساحل نجات رسیده اید و اگر جز غرق شدگان باشید، باز فرقی نمی کند در همان دقایق اول غرق شوید یا آن که پس از ساعت ها سرگردانی در دریا اسیر کوسه ها شوید.
مطالعه و دریافت مطالب مصفا یعنی خروج از گروه غرق شوندگان و دخول به جرگه نجات یافتگان.
اطرافیان من می دانند که اهل مبالغه نیستم و اگر در جائی غلیظ و شدید صحبت کردم حتما برای آن دلیل دارم. اکنون نیز برای این مطلب دلیل دارم. اما از آوردن دلایل خود می اجتنابم!
چرا که اگر کسی نخواهد وارد گروه مطالعه کنندگان آثار مصفا شود دلایل من او را سودی نخواهد بخشید و اگر کسی وارد این گروه شود، خود، درخواهد یافت و به دلایل من نیازی نخواهد داشت.
در عین حال اگر کسی لب مرز بود و احتیاج به مشوق داشت کافی است با بنده مکاتبه کند.
چند سال پیش که کتاب های دکتر وین دایر را مطالعه می کردم با خود می گفتم ای کاش مانند او را در ایران داشتیم. اکنون می گویم اگر مشتاق ملاقات با وین دایر هستید به ملاقات مصفا بروید گرچه مقایسه هیچ دو انسانی صحیح نیست بخوص وقتی حرفی برای گفتن داشته باشند.

.
برای بار چندم و مکرر در مکرر شما را به مطالعه آثار مصفا دعوت می کنم.

.
سال نود برای من بسیار سال خوبی بود چرا که با مصفا مأنوس بودم.

.
شما می توانید این موهب را در سال نود و یک نصیب خود کنید.
بنده نیز همواره برای درک بهتر کتب این مرد، در خدمت شما عزیزان هستم و هر کمکی از دستم برآید دریغ نخواهم کرد.
برای خود کاری کنید - اگر هنوز رمقی از نور الهی در شما باقی است.



جهت انجام یک امر خطیر به چند نفر زن و مرد شجاع! نیاز است.

البته نه آن شجاعتی که در اکثر اذهان متبادر می شود. بلکه منظور از زن و مرد شجاع انسان هایی هستند که خصوصیات زیر را دشته باشند:

هر جا کم کاری یا قصوری از ایشان سر زد، بدون آن که احساس خاصی  به ایشان دست دهد، بتوانند از دیگران عذر خواهی کنند

هر گاه بر اساس تمایلات خود مسیر کاری را منحرف کردند و دیگرانی گریبان ایشان را گرفتند، به جای متوسل شدن به توجیهات غیر صادقانه، حقیقت مطلب را بیان کنند. مثلا بگویند ما می خواستیم از قبل این پروژه سود بیشتری ببریم به همین دلیل کار را به این صورت انجام دادیم.

هر گاه با کسی اختلافی پیدا کردند، برای صلح و آشتی پیش قدم باشند و منتظر طرف مقابل یا یک واسطه نباشند.

مسئوولیت انتخاب های خود را بر عهده بگیرند و همواره به دنبال انداختن توپ در زمین حریف نباشند.

از این که دیگران شکست ایشان را ببینند احساس خاصی پیدا نکنند.

از این که دیگران اشک ایشان را ببیند اجتناب نکنند و نیز به دنبال نشان دادن اشک خود به دیگران نباشند.

کلا از سود و زیان رها باشند.

در صورتی که در بین هفت میلیارد انسان روی کره زمین، صد نفر انسان با خصوصیات فوق سراغ دارید ما را مطلع سازید.

با تشکر و امتنان



بی مقدمه خدمت همه عزیزانی که وقت خود را صرف مطالعه در زمینه عرفان و خود شناسی می کنند عرض می کنم که همواره امید و نشاط خود را حفظ کنید و اطمینان داشته باشید تلاش شما به ثمر خواهد نشست. حتماً نتیجه مطلوب عایدتان خواهد شد.



ادامه مطلب ...


در گذشته که سیستم های ارتباطی به گستردگی امروز نبودند، این امکان وجود داشت که با اعمال محدودیت های فیزیکی، از بروز برخی انحرافات جلوگیری کرد. مثلا فقط کافی بود شما رفت و آمدهای فرزندان خود را پایش کنید و تحت نظر بگیرید. می توانستید تا حد زیادی جلوی انحراف ایشان در ارتباط با دیگران را بگیرید. خیلی ساده. خیلی راحت.



ادامه مطلب ...


خداوند را  هزاران  بار شاکر و سپاسگزارم که نعمت اشک را از بهشتش به سوی جهنم دنیا فرستاد تا گاهی اوقات آتش آن را سرد کند و توان تحمل آن را داشته باشیم.

قصد دارم بعضی از دفعاتی که از این نعمت بیشتر بهره برده ام و به زبان خودمانی «یک دل سیر» گریسته ام را با شما در میان گذارم. اما قبل از آن به نکاتی اشاره می کنم. بسیار مهم است. بخصوص برای مردان.

گرچه در مواردی، گریه نشان ضعف است اما شما آن را دلیل ضعف نگیرید. اگر چنین کنید، از این نعمت بزرگ محروم خواهید ماند. از این که در مقابل دیگران گریه کنید، هیچ ترسی به دل راه ندهید. بگذارید دیگران شما را این گونه بشناسند. بگذارید بگویند فلانی اشکش در آستینش است. چه ایرادی دارد؟ آیا اگر قلب شما همیشه آماده پرواز باشد بهتر است یا این که در مقابل مردم، به ظاهر، متعادل جلوه کنید؟

منتظر این نباشید که در جلسه ای همه، حالت عزاداری پیدا کنند که شما هم همراهی کنید. وقتی بقیه در شرایط عادی هستند و سرگرم کار و زندگی خود، اجازه دهید اشک شما جاری شود. با امور متعالی مأنوس باشید تا راحت تر بشکنید و اشکتان جاری شود.

باز خداوند را برای همه غم ها و شادی هایی که ارزانیم کرده است سپاسگزارم. برخی از دفعاتی که به خاطر دارم که آسمان دلم ابری شد و بارید از این قرارند:

چندین سال پیش یکی از دوستان الاهیم به ملکوت پیوست. خبر رحلت او مرا دگرگون کرد. ... شربتی از لب لعلش نچشیدیم و برفت. / روی مه پیکر او سیر ندیدیم و برفت. / گویی از صحبت ما نیک به تنگ آمده بود. / بار بربست و به گردش نرسیدیم و برفت ...

بار دیگر زمانی بود که می توانم بگویم جزو بهترین ایام عمرم بود. آن زمان که در دوره های «بنیان» شرکت داشتم.

بار دیگر زمانی بود که مشغول مطالعه کتاب منطق الطیر عطار بودم و به داستان «شیخ صنعان» رسیدم. رحمت خداوند بر عطار نیشابوری که چنین آتشی در این داستان بر پا کرده است.

بار دیگر، وقتی بود که مشغول خواندن داستان آرش کمانگیر بودم. اثر بیاد ماندنی سیاوش کسرائی. این داستان را زمانی که کلاس پنجم ابتدائی بودم خوانده بودم اما بار دوم در سنین میان سالی، معنای رشادت و مردانگی را بهتر در می یافتم.

...

آری آری جان خود در تير كرد آرش
 كار صدها صد هزاران تيغه شمشير كرد آرش

...



محمد جعفر مصفا چند کتاب به رشته تحریر در آورده است که خوب است مطالعه آنها با کتاب «تفکر زائد» شروع شود و به دنبال آن کتاب «با پیر بلخ» و سپس «رابطه» و به دنبال آن بقیه کتب این نویسنده.

این کتاب ها را به همگان توصیه نمی کنم.

کتاب های این نویسنده تنها برای کسانی مفید است که به جد، دنبال برون رفت از کشمکش های درونی هستند و حاضرند در این راه، از موقعیت و شخصیت موهوم و ذهن ساخته خود بگذرند و از نو متولد شوند.

اگر به دنبال یادگرفتن مطالب جدید برای خود یا برای تدریس هستید، سراغ این کتاب ها نروید.

شنیده اید که «ملا شدن چه آسون. آدم شدن چه مشکل» کتاب های این نویسنده برای آدم شدن است نه برای ملا شدن. از این رو تنها به کسانی توصیه می شود که شجاعت از خودگذشتگی را دارند.

ــــــــــــــــ

بعد از تحریر:

چند روز پیش موفق شدم کتاب های «هله» و «آگاهی» را نیز از این نویسنده مطالعه کنم. باید بگویم در تمام عمرم (که همواره قرین کتاب و مطالعه بوده است) کتبی به این خوبی نخوانده ام. اگر هم کتاب هایی بوده است که همین مقدار قابل توصیه بوده اند، به این دلیل بوده است که مطالبشان، همین مطالب بوده است.

جناب آقای مصفا، بر خلاف بسیاری از نویسندگان، تنها به ریشه پرداخته است و هر عمل اصلاحی که جنبه بتونه کاری و ماستمالیزاسیون داشته باشد را به شدت رد می کند. چرا که شخص چندین سال مشغول آن می شود و گمان می کند روزی به مقصد خواهد رسید حال آن که هر روز از صندوقی به صندوق دیگر می رود و موفق به دیدار با آسمان نخواهد شد. گر ز صندوقی به صندوقی رود      او سمائی نیست! صندوقی بود.



مدتی پیش یکی از بستگان عزیز، قصد سفر کربلا داشت. در پی مسئله ای که بین من و ایشان اتفاق افتاده بود، مطالبی را برایشان ارسال کردم. از آنجا که این مطالب برای بسیاری از ما می تواند مفید باشد، امروز به مناسبت روز عرفه و عید قربان، آن را در اختیار شما هموطنان گرامی گذاشتم.

در ادامۀ مطلب آن را پیگیری نمائید:



ادامه مطلب ...


مولوی گفت:

دشمن خویشیم و یار آنکه ما را می کشد / غرق دریائیم و ما را موج دریا می کشد

زان چنین خندان و خوش ما جان شیرین می دهیم / کان ملک ما را به شهد و شیر و حلوا می کشد

خویش فربه می نمائیم از پی قربان عید / کان قصاب عاشقان بس خوب و زیبا می کشد

...

تا وقتی که به جد، پای در مسیر اصلاح خویشتن نگذاشته ایم و به اصلاح ظواهر امور مشغولیم، قربانی نمی کنیم و اگر هم بکنیم، حیوان بیچاره ای را سر می بریم. ای بسا که در خرید خانه یا خودرو، حیوانی را قربانی کنیم و مشرکانه، خون آن حیوان را به پلاک خانه یا خودرو بمالیم. حال آن که خداوند صراحتاً گفت: گوشت و خون قربانی به خداوند نمی‌رسد بلکه این تقوای قلبی شماست که به خدا می‌رسد.

اما آن کس که در مسیر خودسازی جدی است، به این نتیجه می رسد که تا وقتی که «خود» را قربانی نکند، کار، تمام نیست و گویا کاری نکرده است. به این نتیجه می رسد که مهمترین مانع در راه وصول او به حقیقت، خود اوست. باید خود را بکشد. چقدر زیباست داستان ققنوس افسانه ای! پرنده ای که خود را در آتش می سوزاند و از خاکستر او، ققنوسی تازه و جوان سر بر می آورد. این داستان، داستان انسان است. داستان من و تو. که آیا حاضریم خود را در آتش بیندازیم یا نه؟ انسانی که در کورۀ خودسازی، هواهای خود را می سوزاند و گویا چیزی از او باقی نمی ماند، در واقع همان ققنوس است که در افق بالاتری متولد می شود و آنچه را نادیدنی است، می بیند.

این خود را کشتن، آنجا تحقق پیدا می کند که بدون هیچ چشمداشتی، در خدمت خدا و بندگان او باشی. برایت فرقی نکند که این عمل تو، به نفع توست یا به ضررت. تنها معیار تو، این باشد که آیا این عمل یا این موضع گیری، به نفع جامعۀ بشری هست یا نه. آن عملی را که نفعش به دیگران می رسد، ترجیح می دهی. حتی اگر از بابت آن سودی نبری و زیان کنی و عملی را که به نفع کلی انسان ها و حیات جمعی نیست، انجام نمی دهی حتی اگر سود تو در آن باشد.

چنین انسانی با سود و زیان وداع کرده است و فارغ از اندیشۀ آن شده است. خیرخواهی، خاصیت او و نحوۀ وجودی او شده است نه رابطۀ او با افرادی خاص. اینجاست که عشق بی قید و شرط محقق می شود. عشقی که به هیچ شرطی مشروط نیست. این گونه نیست که تنها نزدیکان یا هموطنان یا هم کیشان را شامل شود. بلکه همۀ ابناء بشر و حتی کل آفرینش را در بر می گیرد.

هموطن عزیزی که این سطور را می خوانی! در اعمال و رفتار خود از این پس دقت کن. ببین آخرین بار که عملی را انجام دادی که نفع آن به دیگران می رسید و در آن به دنبال هیچ نفع دنیایی یا آخرتی نبودی کی بود؟ اصلاً آیا تا کنون چنین عملی از تو سر زده است؟ اگر پس از این از این منظر به اعمال و انگیزه های خود بنگری، خواهی دید که خودکشی واقعی که ما را به خدا می رساند، کار آسانی نیست. همواره باید مراقب خود باشی و قدم به قدم پا بر سر خویش بگذاری و خود را قربانی کنی. آری باید آگاهانه و با انتخاب خود و نه از سر ضعف و زبونی، خود را قربانی کنی. تنها در چنین صورتی است که به ملکوت آسمان ها راه می یابی و جاودانه می شوی.



ما اینجا (در این جهان خلقت) نیستیم تا خانه بسازیم، زاد و ولد کنیم، شغل ایجاد کنیم، صنعت و کشاورزی به وجود آوریم، با هم بجنگیم و هر کار دیگری از این قبیل. ما تنها برای یک منظور اینجا هستیم. ما اینجائیم تا یگانگی خود و عالم هستی را دریابیم. ما اینجائیم تا پس از یک سیر طولانی، چشم باز کنیم و ببینیم که سی مرغ، همان سیمرغ است.

تمام آنچه در این مسیر رخ می دهد، از قبیل جنگ و صلح و شغل و ازدواج و صنعت و مصیبت و فاجعه و پیروزی و شکست و غیره، برای آن است که وجود ما را متسع سازد و ظرفیت ما را بالا ببرد. آن کس که دنیا را با این چشم می بیند، جنگ و صلح، سود و زیان، مدح و قدح، ستایش و نکوهش، برایش یکسان خواهد شد. او تنها به پرورش یافتن خود و همراهان خود نظر دارد. به رشد، کمال و آگاهی نظر می کند و به این نقطه می رسد که: انسان، کاری مهمتر از خودسازی ندارد.



اگر برای کسی رشد و تعالی اهمیت داشته باشد، شکست، مصیبت، فقدان عزیزان، زندان و هر نوع فشار دیگری، مایۀ پیشرفت و تعالی است. چنین کسی، از هر چیزی، چه زیبا و چه زشت، پله ای می سازد برای رشد و تعالی. اما کسی که به فکر رشد و تعالی نیست،حتی موقعیت های خوب نیز بهره ای به او نمی رسانند. مانند همسران بعضی از پیامبران و امامان و اولیاء خدا. با یک مرد بزرگ زندگی می کند اما چون دغدغۀ رشد یا سودای سربالا ندارد، به ظواهر زندگی خود مشغول است و بهره ای از معرفت و آگاهی همسر خود نمی برد.

مولانا مثال می زند: اگر طنابی در چاهی آویزان باشد و تو را در هوا معلق داشته است، می توانی آن را گرفته به سوی بالا حرکت کنی و خود را از دل چاه برهانی یا آن که به خود طناب یا دیوارۀ چاه مشغول شده به تدریج به سوی پائین بروی و به قعر چاه برسی.

نیست جرمی مر رسن را ای عنود / چون تو را سودای سربالا نبود.



سال گذشته در همین ایام برخی از بستگان ما قصد سفر حج داشتند. متنی که در «ادامه مطلب» می آید، هدیه ای است که به آن عزیزان دادم و اینک آن را در دسترس همۀ بازدیدکنندگان گرامی می گذارم تا اگر توفیق این سفر معنوی را یافتند، بهرۀ خود را افزون تر کنند. انشاء الله.

در ضمن به این مطلب توجه داشته باشید که این متن به صورت خلاصه نگارش شده است و برخی ازقسمت های آن برای افراد کم زمینه ثقیل است. از این رو لازم است با دقت و تامل بیشتری خوانده شود.



ادامه مطلب ...


یکی از دوستان در باره سخنی از بودا سوال کرده بود که آیا این مطلب صحیح است یا نه؟ آنچه در «ادامۀ مطلب» آمده است پاسخی است مختصر به سوال این دوست عزیز و بزرگوار



ادامه مطلب ...


از دوران کودکی به خاطر دارم که روی در اداره بهزیستی شهرمان نوشته شده بود: روزی یک کار نیک انجام بده. آن موقع برای من که هنوز به طور کامل سیب آدم را نخورده بودم و از بهشت قبل از دنیا بیرون نیامده بودم و به عبارت دیگر، مثل امروز، جهنمی نشده بودم، تعجب آور بود که چرا روزی یک کار نیک؟ چرا در طول روز همۀ کارهای ما نیک نباشد؟

سال ها گذشت. تا بالاخره دستان یاری رسان خداوند مرا با پدیدۀ عشق بی قید و شرط آشنا کرد و نسیم هایی از بهشت پس از دنیا بر جهنم من وزیدن گرفت. دانستم که آن اکسیری که مس ها را مبدل به طلا می کند همان عشق است. با خود عهد کردم که گاهی اوقات! از من کاری عاشقانه سر زند. اما دیدم که آسان نیست. از فرزندانم خواستم که شما که پاکترید، عزم خود را جزم کنید که در هر روز حداقل یک کار عاشقانه انجام دهید. اما آنها هم نتوانستد.

به حرف حافظ رسیدم که گفت: الا یا ایها الساقی ادر کأسا و ناولها / که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها. آری کار عاشقانه یعنی آن که عملی از تو سر زند که در آن تنها و تنها رساندن خیر به دیگران مد نظر باشد و نه منفعتی که به تو می رسد. تازه آن موقع بود که پس از تأمل در اعمال خویشتن، پی بردم که هر کاری که می کنیم، به نحوی به منفعت دنیایی یا آخرتی ما مربوط می شود و بسیار به ندرت اتفاق می افتد که کاری عاشقانه و از سر خیرخواهی محض، بدون توجه به نفع دنیائی یا آخرتی آن، از ما سر زند. در بند بودن خود را احساس کردم و تصویری را که دانته در کتاب کمدی الهی از جهنم ترسیم کرده است، منطبق بر همین دنیا دیدم.

آن روایت را از پیامبر اکرم به خاطر آوردم که اگر کسی بدون هیچ نیاز و احتیاجی به ملاقات دوست خود برود، گوئی به زیارت خدا رفته است. در آن موقع بود که به این نتیجه رسیدم که اگر به من بگویند تنها یک بیت از دیوان حافظ انتخاب کن باید بگویم:

عاشق شو ار نه روزی کار جهان سر آید  /  ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی.



قسمت دوم و پایانی متن نامه را در ادامه مطلب ملاحظه فرمائید.



ادامه مطلب ...


این متن نامه ای است به یکی از دوستان که در سال 87 به نگارش درآمده است. ادامه مطلب را ببینید.



ادامه مطلب ...


قُل هَل نُنَبّئُکُم بالاَخسَرینَ اَعمالاً ؟ الذین ضَلّ سَعیهُم فی الحیات الدنیا و هم یَحسَبونَ اَنّهُم یُحسِنون صُنعا (سوره کهف آیه 103)

 بگو آیا شما را از زیانکارترین مردم آگاه کنم؟ کسانی که تلاششان در حیات دنیا تلف شد اما می پندارند کار خوبی می کنند (و بر موضع حقی هستند)

آری. آن کس که سرگرم زندگی دنیاست و خود می داند که از سر سست همتی، گام بلندی در راه دین خدا برنداشته است، زیانکار ترین مردم نیست. آن کس زیانکار تر است که می پندارد بر مسیر صحیح است و آنچه انجام می دهد به خیر و سعادت او منجر خواهد شد حال آن که روز به روز به جهنم نزدیک تر می شود.

گر چه فضای آیه، در بارۀ مشرکینی است که دعوت پیامبر را نپذیرفتند و خود را بر حق می دانستند، اما این آیه به خوبی بر حال و روز بسیاری از ما نیز قابل انطباق است. بسیاری از ما (مسلمان ها و مسیحی ها و یهودی ها) می پنداریم که در حال مجاهدت در راه خدا هستیم. حال آن که آن مجاهدت ما را قدم به قدم به آتش نزدیک تر می کند.

وقتی که به شیطان گفته شد در مقابل آدم سجده کن گفت: من از او بهترم

هر جا که هر کس در مقابل دیگری بگوید من از تو بهترم، با شیطان رجیم همنوا شده است. حتی اگر ما به خاطر دینداری خود، خود را از آن کس که بی دین یا سست اعتقاد است بهتر بدانیم.

تنها کسانی اهل نجاتند که با رحمت خاص و عام خداوند همراستا شوند و بر تمامی خلایق مهر و شفقت داشته باشند و خود را از هیچ کس برتر ندانند.

 



صفحه قبل 1 صفحه بعد